فتاده تخته سنگ آن سوی تر٬ انگار کوهی بود.
و ما اين سو نشسته٬ خسته انبوهی.
زن و مرد و جوان و پير٬
همه با يکدگر پيوسته٬ لیک از پای،
و با زنجير .
اگر دل می کشيدت سوی دلخواهی
به سويش می توانستی خزيدن ٬ ليک تا آنجا که رخصت بود ... تا زنجير.
* * *
ندانستيم
ندايی بود در رؤيای خوف و خستگيهامان٬
و يا آوايی از جايی ٬ کجا ؟ هرگز نپرسيديم.
چنين می گفت :
« فتاده تخته سنگ آنسوی٬ وز پیشینیان پیری
بر او رازی نوشته است٬ هر کس طاق هر کس جفت ...»
چنین می گفت چندین بار
صدا؛ و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی
می خفت ...
و ما چیزی نمی گفتیم ،
و ما تا مدتی چیزی نمی گفتبم ...
پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي
گروهي شك و پرسش ايستاده بود .
و ديگر سيل و خيل خستگي بود و فراموشي .
و حتي در نگه مان نيز خاموشي .
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود.
* * *
شبی که لعنت از مهتاب می بارید ٬
و پاهامان ورم می کرد و می خارید ٬
يکی از ما که زنجيرش کمی سنگين تر از ما بود ٬
لعنت کرد گوشش را و نالان گفت : « باید رفت »
و ما با خستگی گفتیم : « لعنت بیش بادا
گوشمان را ... چشممان را نیز ٬ باید رفت »
و رفتیم و خزان رفتیم و تا جایی که تخته سنگ آنجا بود.
یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود ٬ بالا رفت ٬ آنگه خواند :
« کسی راز مرا داند
که از این رو به آن رویم بگرداند».
و ما با لذتی بیگانه این راز غبارآلود را
مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم.
و شب شط جلیلی بود پر مهتاب.
* * *
هلا٬ یک... دو... سه... دیگر بار
هلا ٬ یک ٬ دو ٬ سه ٬ دیگر بار .
عرق ریزان٬ عزا٬ دشنام ـ گاهی گریه هم کردیم.
هلا٬ یک٬ دو٬ سه٬ زین سان بارها بسیار.
چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی.
و ما با آشناتر لذتی٬ هم خسته هم خوشحال٬
ز شوق و شور مالامال.
* * *
یکی از ما که زنجیرش سبک تر بود٬
به جهد ما درودی گفت و بالا رفت.
خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند
و ما بی تاب
لبش را با زبان ، تر کرد ( ما نیز آن چنان کردیم)
و ساکت ماند.
نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند.
دوباره خواند ٬ خیره ماند ٬ پنداری زبانش مُرد.
نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری٬ ما خروشیدیم:
-« بخوان!» او همچنان خاموش.
-« برای ما بخوان ! »خیره به ما ساکت نگا می کرد .
پس از لختی
در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد٬
فرود آمد. گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد.
نشانديمش.
به دست ما و خویش لعنت کرد.
-«چه خواندی ٬ هان؟ »
مکید آب دهانش را و گفت آرام :
-« نوشته بود
همان٬
کسی راز مرا داند٬
که از این رو به آن رویم بگرداند.»
* * *
نشستیم
و
به مهتاب و شب روشن نگه کردیم .
و شب شط عليلي بود.