تبليغاتX
ویارهای پسری آبستن

ویارهای پسری آبستن

 

احساسات میهن دوستانه ی آدم به Fuc.k  مي ره

 وقتي مي بينه يه مشت As.shole همسن ِ هموطن

توی مکالمات روزمره شون ،‌ بيشتر از خود  ِ  اجنبي هاي بي ناموس

  ، از واژه ی "فـــاک" و مخلــفاتش استفاده می کنند

 

پ ن : البته فقط فــــاك و مخلفــات

 

e : نقش نمای اضافه!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 0:27 توسط آبستنیوس |


 

فروید می فرماید : " بازی خوبه " و از اونجایی که اهالی وبلاگستان همه تحصیلکرده

و بامطالعاتند به شدت به این فرمایش لبیک گفتند  

و هر دو سه روز یه بار یه بازی از اونجاشون در می آرن.

 و از اونجایی که من هم خیلی مطالعه مندم

باز به شدت و حتی به شدت تر  به این دعوت به بازی لبیک می گم .

سوال اینه که "اگه ۲۴ ساعت از عمرت باقی مونده باشه چه کارهایی می کنی؟"

و پاسخ اینهان:

۱. رابطه ی بین تمام شخصیتهای همه ی کتابهای سالینجر رو کشف می کنم

 و اونها رو تو یه دفتر می نویسم

بعد طی یک اقدام کافکاوار وصیت می کنم اون دفتره رو بسوزونن.

پ ن : قبلا دو  سه تاشون رو کشف کردم.به شدت کار لذت انگیزیه

۲. یه سر به پاریس می زنم

پ ن  : نیویورک هم بد نیست.

به فکر مسافت و این چیزهاش هم نباشید

 ناسلامتی قراره ۲۴ ساعت دیگه بمیرم ها.

۳. با یه سری از دوستان مجازی که قبلا ندیدمشون

و یه سری دیگه که قبلا دیدم قرار ملاقات می ذارم دور هم باشیم بخندیم

پ ن : به کسی راجع به قرار ملاقاتم با عزی* چیزی نمی گم ولی.

۴.با یه سری از دوستان حقیقی که قاعدتا" قبلا دیدمشون 

قرار ملاقات می ذارم دور هم باشیم بخندیم

پ ن : به کسی راجع به قرار ملاقاتم با عزی* چیزی نمی گم ولی.

۵. می رم توی یه کافی شاپ و سان شاین و سی چهل تا چیز دیگه

 تو همین مایه ها سفارش می دم .

پ ن : برای این که بدونم کدومشون خوشمزه تره که فردا تو بهشت راحت بتونم انتخاب کنم.

البته این کار رو تو پاریس ( یا نیویورک) می کنم احتمالا".

۶.یه سیگار برگ می کشم

پ ن : یه سری چیزهای دیگه هم تجربه می کنم که به علت همون تعهدکذایی به بلاگفا و

این حجب و حیا!! یِ لعنتی ِ خودم نمی تونم بنویسمشون.

۷.یه گیتار برقی دستم می گیرم و چون تا حالا به تنها آلتی که دست زدم

غیرموسیقیایی بوده  همراه با گیتار زدن ، بندری می رقصم

پ ن  : در ملا عام البته

۸.با خواهر و مادر مامورین زحمتکش گشت ارشاد سلام احوال پرسی می کنم

پ ن  : در ملا غیر عام البته

۹. بیست و سه ساعت و پنجاه و نه دقیقه بعد از با خبر شدن از زمان مرگم ،

طی یک اقدام عاشقانه ، خودم رو در آغوش پرزدنت منفجر می کنم

پ ن  : صرفا" عاشقانه

 

* : مراجعه شود به پستهای قبلی

 

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

با تشکر از نازنین برای دعوتش

بنده هم به نوبه ی خود این عزیزان رو دعوت می کنم باشد که موجب تسلی خاطر بازماندگان گردند:

کنفوسیوس ، لیمو بانو ، ژیلت ، .سین جیم ، دخترک اریجینال  

، .ملپی ،  جاگوار ،  پپلینو  ،تی تی ، اشکان( کونفئوس ) ، نرگس 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 18:16 توسط آبستنیوس |


 

چند وقت پیش ها یکی از من پرسید : چرا وبلاگ زدی؟

من هم بعد از حدود دو دقیقه تامل جوابی دادم  : " برای خالی کردن عقده ها"

بعد از اون هم هرچی فکر کردم دیدم جوابی کاملتر و جامع تر و مانع تر

 و کلا" همه چیز تر از اون نمی تونستم بدم

 

 پ ن : دوساله می شویم

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 11:11 توسط آبستنیوس |


 

این روزها خودم رو از این وَر تَر ِ خودم می بینم

تو یه دایره که هر روز دارم محیطش رو دور می زنم

و در حین دور زدن، به بقیه، از مسیرهای جدیدی که از دایره خارج می شن

و به جاهای احتمالا خوب می رسند می گم

مسیرهایی که هر روز می بینمشون و ......

خب همون می بینمشون فقط.

بعد، اون " خودم "  یه خرده به این ور ترش که نگاه می کنه

یه " خودم " دیگه می بینه که بهش زل زده

و خودش هم  یه کم اون ور تر تر

 توسط یه "خودم" دیگه داره نگاهیده می شه و از این صحبتها.

پ ن :اصولا  پُستِ آه و ناله دوست نمی دارم

ولی اصولا همینه که هست! 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 21:47 توسط آبستنیوس |


 

 

عید یعنی حدود پونزده روز روزمرگی ِ مزخرفِ متفاوت با

حدود ِ سیصد و پنجاه روز روزمرگی ِ مزخرفِ دیگه ی سال

 

پ ن ۱ : این رو تقریبا"  صرفا" برای این نوشتم که پست قبلی دور از جون تاریخ مصرف دار بود

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 11:13 توسط آبستنیوس |


 

من رای .............می دهم

 

تو رای..............می دهی

 

ما رای........می دهیم

 

آنها انتخاب ................می کنند

 

آگهی میان برنامه : یک عدد رای زیبا با کاغد مرغوب و دستخطی قشنگ و خوانا

به فروش می رسد .......باما تماس بگیرید ....دینگ دانگ

پ ن : نمی دونم چرا

ولی موقع انتخابات که می شه من همه اش یاد شعر کتیبه از اخوان می افتم

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 10:3 توسط آبستنیوس |


 

 بار دیگر به بازی ای دیگر دعوت گشتیم

تا به چیز دهیم به دیگر گونه دیگر بازی را

پ ن  : دیگر

و اما بازی

من حقیقتا هنوز متوجه نشدم دقیقا این بازی سوالش چیه و چی می خواد و اینا

 ولی فک کنم راجع به کتاب باشه و معرفی اونهایی که

 نتونستی بخونی یا از اونجات در اومده خوندنشون و ناتمام مونده

 و یه چیزی تو همین مایه ها.

 معرفی می کنیم پس :

۱ . صید قزل آلا در امریکا نوشته ی ریچارد براتیگان

همین  تازگی ها گرفتمش و این قدر مزخرف و بی سر وته بود که

خوندنش دو هفته طول کشید. البته من نمی دونم چرا  ولی همه ازش تعریف می کنند

این کتاب چندین مشکل داشت از جمله : حدود دو میلیون اصطلاح و کنایه داشت

 که غیر از بچه های جنوب شهر واشنگتون کسی نمی تونست متوجهشون بشه.

داستان ماستان هم که کلا تعطیل بود من فقط فهمیدم این آقا یه دختر داره.

مهمترین مشکلش هم  این بود که به طرز فجیعی جمله بندیش مزخرف بود

 ( که احتمالا به خاطر ترجمه ی قشنگ جناب هوشیار انصاری فرد بود ..شاید)

مثلا اگه می خواست بگه "من رفتم ریدم" .تو کتاب این جوری نوشته شده بود :

"و من عزیمتی فرمودم بدانسوی ها که موال و خویشتن را آسوده کردم و مشغول

 به خالی کردن خود از هرچه که نازیبایی است و اصلا گه"

.( الان که می بینم جمله ترجمه ی خودم خیلی قشنگ تره ها)

 ولی عوضش از در قند هندوانه خوشم اومد

و این قدر خوشم اومد که یه نفس تا آخر خوندمش.

 احتمالا مشکل از مترجم بوده...انشاالله

۲. پاییز پدر سالار از مارکز : این کتاب رو سه چهار سال پیش خوندمش

 و بعد از خوندن صد صفحه به یاس فلسفی رسیدم.

آخه خودم رو روشنفکر و کاردرست می دونستم

و شنیده بودم آدمهای چیز بلت از کتاب به شدت تعریف کردند

 و اون رو بهتر از صد سال تنهایی می دونستند

 ولی من اصلا ازش خوشم نیومد

 و الان از کتاب فقط یادم مونده که داستان یه دیکتاتور بود که

 چند یا یه خانوم بی تربیت هم در داستان نقش داشتند ( و احتمالا من

همون صد صفحه رو هم  به خاطر اون خانم تحمل کردم ) ولی زیادی یه جوری بود

 و برای من غیر قابل تحمل

۳. طاعون از آلبر کامو:  این رو هم با هزار شوق و ذوق گرفتم

 ولی تا صفحه ی سی اصلا جذب نشدم

و رسیدم به جایی که گفته بود "آقای نمی دانم کی که در اول رمان با او ملاقات کرده ایم "

و من هر چی رفتم اول رمان هیچ کس رو ندیدم

 و دوباره به یاس فلسفی رسیدم و کتاب رو بی خیال شدم.

البته شنیدم ترجمه اش هم خیلی مزخرف بوده و مشکل نه از من و نه از مرحوم کامو

 که از جناب فک کنم سید صالح حسینی بوده

 و یکی از دوستان که ترجمه ی دیگه ای از کتاب  رو خونده بود با من ابراز همدردی کرد

۴ . چنین گفت زرتشت  از نیچه : مااااا...شوخی می کنید؟؟ یعنی شما فک می کنید

 کسی این کتاب رو تا ته خونده؟؟  مرحوم نیچه رو باید بهش تفال زد

 و یه جمله ی قصار از کتابش در آ ورد

 و جلوی دوست دختر و در جمع های روشنفکری

 از آبشخور این جملات چیز در کرد فقط.البته من می خواستم تا تهش رو بخونم ها

 ...ولی  وقت نشد..حالا می خونیم ایشالا

۵ .حسنی و گرگ ناقلا از نمی دونم کی: چند وقت پیش که من اصلا تو مودش نبودم

 یکی از نوباوگان متعلق به رده ی سنی الف فامیل  ( همه ی عبارات کسره دارند)

 این کتاب رو آورد  و گفت بخونش .

 من هم تا نصفه فقط عکسها رو شرح و تفصیل دادم

و بعدش حواس بچه به چیزی دیگه پرت شد و من راحت شدم.

 ولی خداییش ترجمه ی روانی داشت هرچی بود

پ ن ۱: با تشکر از لیمو بانو برای دعوتش

پ ن ۲ : من هم اینها را می دعوتم :

کنفوسیوس .  نجمه . نن جون .  ملپی .  نرگس   دخترک  افيون

+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386 16:18 توسط آبستنیوس |


 

مشروطیت  :  بحران / دوره ای است که برای / در ازای رسیدن

 به آزادی ( چیزی که الان به طرز فجیعی همه دارایش می باشیم) باید گذرانده شود

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 9:29 توسط آبستنیوس |


 

هیچ آدمی* غیر از من تو این خراب شده ** وجود نداره

اینهایی رو هم که می بینمشون و باهام حرف می زنن و اینا 

  همه  یه سری شبح سیاه هستند که حالت دوبعدی ( بدون حجم) دارند

 و با یه سری وسایل فوق پیشرفته متوجه می شن

 من کجا هستم و هر وقت تو دید من قرار می گیرند

 با همون وسیله خودشون رو به شکل موجوداتی شبیه من

در می آرن و در نقش خواهر برادر دوست  همساده و غیره

 ایفای نقش می کنند

تاریکی جاییه که معمولا وسایل فوق پیشرفته شون

خوب کار نمی کنه یه خرده هویت واقعیشون معلوم میشه

من نمی دونم تو این خراب شده*** چه غلطی می کنم

 این که اصلا چرا من ؟؟؟ رو هم نمی دونم

 ولی مطمئنم یه روزی همه شون میان

 با گذاشتن دست در بیخ گلوم خفه ام می کنند.

 خودم دو سه تاشون رو با هویت واقعی دیدم حتی.

 یه بارم یکیشون خواست خفه ام کنه ولی نمی دونم چی شد که در رفت.

 

* : کم کم  فهمیدم به همچین موجودی می گن آدم

** : اون موقع نمی دونستم این خراب شده اسمش زمینه

*** : این رو که توضیح دادم که

پ ن ‌اين يكي از عقايد حقير در دوران طفوليت و قبل از چهار پنج سالگي بود

 كه تا چند سالگي من بدانها شديدا معتقد بودم و شايد باشم حتي

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 13:14 توسط آبستنیوس |


 

سوال :‌چرا كودكان تا حدود دوسالگي قادر به تكلم نمي باشند؟

 

پاسخ : خواست خداوند از براي حفظ موقعيت خويش و ساير دلايل

 

اثبات با استفاده از برهان خلف :   فرضا اگر نوزاد پنج روزه لب به سخن مي گشود

 و از خاطرات بهار پارسالش که دسته جمعی و همراه با عزي و

  جبي و الي و هوشنگ و ساير دوستان* در سفر زیارتی می گفت

 علاوه بر خراب کردن بخش اعظمی از هیجان انگیزیت زندگی

 باعث برملاشدن بسی اسرار و حلاج شدن

 و بر دار رفتن هر نوزاد تازه به دنیا رسیده ای می شد.

 بعد از دوسالگي هم اين قدر ذهن كودك را با چيزهايي

 كه نبايد مخدوش مي كنند كه كلا همه چيز جيز مي شود و كم كم فراموش.

لازم به ذكر مي باشد كه خداوند با استفاده از اين حربه

 از ابتداي خلقت تا كنون  توانسه مكان و موقعيت

 و كلا همه چيز خود را پنهان نگه دارد. 

 

* :   ‌فرشتگان مقرب و غير مقرب همراه با حضرتش

           

پ ن ‌اين يكي از عقايد حقير در دوران طفوليت و قبل از هفت هشت سالگي بود

 كه تا چند سالگي من بدانها شديدا معتقد بودم و شايد باشم حتي

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 9:48 توسط آبستنیوس |


 

از بس همه چیز رو به تخم ام/ات دایورت کردم/ی زندگی ام/ات تخمی شده ....بد جور

 

پ ن ۱   : به تخم ام/ ات

 

پ ن ۲ : بدجور.......حتی بیشتر

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386 12:32 توسط آبستنیوس |


 

۱. نود و هشت ممیز هفت دهم در صد از اعمالِ نود وشش ممیز سی و هفت صدم در صد از افراد زنده تنها عکس العمل می باشد

۲ . تنها کسانی می تونند ادعای زندگی کردن کنند که اون یک و سه دهم در صد باقی مونده رو به بالای هژده ممیز چهل و هشت صدم در صد برسونند

۳کانس اول و آخر  :

 

دوربین از بالا .....قایق شناور....یک نفر لم داده به چوب بادبان  و می خونه:

 " سیکو سیتا حالانتو خابی گیمی سارانتو"

زیر نویس فارسی :  قسمت بود. قسمت نبود. صلاح در اینه. خدا خواست. خدا نخواست....

دوربین رو به بالا می آد دو تا پارو در  ده متری قایق شناورند دوربین بالاتر می آد .

 قایق داره به سمت یه آبشار می ره . قایق داره می ره هی

دوربین بالاتر می آد از جو و منظومه و اینها رد می شه و فقط یه نقطه رو نشون می ده

صدای خدا شنیده می شه که :  ♀◙♀◙┘☼►↕◄‼„§♀!

در خلال آن فرمایشات یه صدای شپلق هم شنیده می شه از دور البته.

زیر نویس فارسی : ( متاسفانه به علت مثبت هژده بودن  فحش ها و رد شدن خانواده از این محل

 از ارائه ی ترجمه معذوریم. اون صدای شپلق هم زیرنویس نداره که)

تصویر قطع می شه و عکس گل و بلبل در حال پخشه همراه با موزیک بی کلام

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 12:59 توسط آبستنیوس |


 

 

 

بهشت براي من نه جنات تجري من تحت الانهاره

نه مكاني پر از حوري و مخلفات

بهشت براي من يه جادّه ي بي انتهاست كه

بين آسمون خراشهاي سر به فلك كشيده محصوره

يه جاده كه لبه هاي جدولش سالم سالمند

 و از زمين حداقّل  شونزده سانت ارتفاع داره.

دمای هواش  هیچ وقت از دو درجه زیر صفر بالاتر نمی ره

آسمونش هم نه آبيه نه آفتابي. خاكستريه

همیشه ی خدا هم سه نصف شبه.

 آسمونش پُره از ابرهاي وحشي با رعد و برقهاي وحشت ناک  و بارون سیل آسا .

ولی از اونجایی که بهشته و من هر چی دلم بخواد هست

 وسط آسمون جلوتر از ابرها  ماه کامل وایساده

توی بهشت به غیر از من که هدفون به گوش از رو لبه ی جدول

و پشت به دوربین

و رو به انتهای جادّه دارم راه می رم ( دوربین کجاست؟؟

به شما چه ؟؟. بهشت خودمه . دوست دارم اینجوری تصوّرش کنم )

و تک و توک ماشینهایی که با سرعت بالای صد تا

 رو به دوربین دارن می گذرن هیچی نیست.

 

پ ن ۱ : یه چی تو مایه های استوری بُرد فیلمهای نوآر 

 

 با همون حجم از هراس و  وهم و البته سیاه و سفید

 

پ ن ۲ : منم دقیقا معنای استوری برد و نوآر رو نمی دونم.سخت نگیرید

 
 

+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386 17:7 توسط آبستنیوس |


 

 

" تنها کسانی از مرگ نمی ترسند

 

                  که یاد گرفته اند زندگی را دوست داشته باشند "

                                                               آبستنیوس

 

پ ن :   ما هم بلتیم حرفهای گنده گنده بزنیم ها

 

پ ن۲ : تا بیشصد هم بلدم بشمرم حتی

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386 10:30 توسط آبستنیوس |


به نام خدا

 

 

مقدّمه:

 

اكنون كه قلم در دست می‌گیرم،..... بی‌خیال

 

ما این بار هم درگیری خانوادگی پیدا کردیم

 

ولی بسی شدیدتر. به همین دلیل تصمیم گرفتیم

 

 

 همراه با لیمو بانو جان یه بازی تازه راه بندازیم

 

به نام "عاشقانه مثل چیز"

 

فلذا از کليه ي فارغان محترم دعوت مي کنيم که ديدگاه حکيمانه ي خود را راجع به عشق به هر صورتي که صلاح مي دانند ( اعم از نقاشي . مقاله . شعر . انشا . اس ام اس، پوستر و غيره ) در يک پست تشريح نمایند و هر چند نفر رو که می خوان دعوت کنن.

 

 من دیدگاه خودم رو به دلیل طولانی بودن تو ادامه ی مطلب می نویسم

 

اونهایی که پایه اند کلیک کنن بیان

 

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 20:59 توسط آبستنیوس |


 

هر قانونی دارای چند استثناست

 

استثناهایی که معمولا تعدادشون از موارد قانون شمول بیشتره

 

پ ن :

 

قبول نداری؟  خب برو عربی بخون

 

قبول نداری؟ پست قبلی رو بخون

 

قبول نداری؟ برو قرصهات رو بخور

 

بازم قبول نداری؟  ببینم تو مطمئنی تو ایران زندگی می کنی؟؟؟

 

پ ن  ۲ :

 

ما خودمان به بين المللي بودن  وبلاگمان آگاهيم

 

اما چه كنيم كه اين تواضع و وطن دوستي مانع از هرگونه فخر فروشي مي گردد

 

پ ن ۳ :‌

 

 بيا...همين الان يه بازديدكننده از قزاقستان داشتم

 

خارج از دستور :

 

یه شاعر دیگه هم پر کشید

 

دوستان!! هرچه سریعتر  برای نشون دادن ادبی . کاردرست

 

و منورالفکر بودن خودتون

 

شعرهای قیصر و سرچ کنید . بذارید تو وبلاگتون

 

 و با لحنی پسرخاله گونه تسلیت بگید

 

از این فرصت ها کم پیش می آد ها

 

پ ن خارج از دستور :

 

از این خوش بینانه تر نمی شه نگاه کرد

 

بدجوری داریم بازی می کنیم

 

بد جوری گند زدیم به بازی 

 

پ ن خارج از دستور ۲ :

 

 هر قانونی چند استثنا داشت ها....با تو نبودم که

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386 8:7 توسط آبستنیوس |


         

     "هميشه ارتباطی مستقیم میان کفشهای هر آدم  و

 

             قیافه ، طرز فکر ، تيپ و در يك كلام تريپ او وجود دارد"

                                                                                        آبستنيوس

                                                                           

اين روزها هيجان انگيز ترين بخش زندگي ام زل زدن به كفشهاي آدمها

 

 و بررسي كشف بالايي و همين طوري الكي خركيف شدنه.

 

پيشنهاد بي شرمانه : براي يه بار هم كه شده وقتي مي ريد

 

 چيز چرخ (چرخهاي سازندگي منظورمه ها ـــ به جان خودم) 

 

  ارتفاع ديدتون رو از ۵۷ سانتي متر بالاتر نبريد

 

اين طوري غير از قيافه ي معصوم بچه هاي شامبوسگولي

 

 و كفشهاي معصوم تر آدم بزرگهاي نرغول

 

چشمتون به جمال هيچ گونه كثافتي روشن نمي شه .

 

 تازه شم از دام گناه رهانيده مي شويد و با عشقي تازه و صد البته پاك روبرو نمي شيد.

 

پ ن :  به علم و حكمت بي اندازه ي من هم پي مي بريد البت

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386 13:16 توسط آبستنیوس |


 

پست جدید مثل چیز می باشد "

                                                     آبستنیوس

وجوه شبه :

 

آمدنش ناگهانی است

 

 سه حرفی است

 

بعد از آمدنش باعث سرخوشی آورنده و

 

ناراحتی دیگران ( و احتمالا به صورت همزمان شادی) آنها می شود

 

آمدنش دست  آورنده نیست

 

پ ن  : چه جالب !! من الان به شباهتهای چیز و عشق پی بردم

 

پ ن ۲ : این مدته که نبودم از لحاظ ذهنی یبس بودم خفن

 

الان هم کلی زور زدم که چیزیدم یعنی اینها رو پستیدم دیگه

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 17:32 توسط آبستنیوس |


 

 

نود در صد نگرانی های ما بابت مشکلاتیه که یا وجود خارجی ندارند

 

و یا این قدر سریع و بیخود حل می شند که

 

خودمون هم نمی فهمیم کجا چه وقت و اصلا چرا؟؟

 

پ ن : سعادت یعنی یادگیری هنر استفاده از تخمها

 

پ ن ۲  :   سعادت ؟!؟!؟!؟!؟؟

 

بعد از تحریر :  من که تو همون  درس اول  یه تبصره

 

برای جنس لطیف گذاشتم .

 

نمی شه که همه چی رو بیشصد بار توضیح داد که

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 16:58 توسط آبستنیوس |


 

 

.......به سردترین ها

 

مرا به سردترین ها برسان

 

پ ن : والا ما همچین هم از پاییز خوشمون نمی آد

 

یعنی زمستون رو می ترجیحیم 

 

 ولی دیدیم الان عشق پاییزی و اینها رو بورسه و شاعرانه تره

 

این پست رو گذاشتیم

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386 18:34 توسط آبستنیوس |


 

اون قدیمها  هر کی از خونه ی باباش قهر می کرد فرتی می رفت یه وبلاگ می زد


اما تازگیها مد شده می آن تو همون وبلاگ یه بازی تازه راه می اندازن

 

  ما نیز گاهی درگیری خانوادگی پیدا می کنیم دیگه

 

توضیحات : اینها صرفا تلاشی بود برای متفاوت نشون دادن

 

 و البت کمی خالی شدن.....شما خودش رو ناراحت نکن

 

نطق پیش از دستور : با تشکر از   opium  عزیز برای دعوتش

 

- اگر بخواهید بهترین کار را برای کسی که دوستش دارید انجام دهید چه می کنید؟

 

ترکش می کنم !

 

 چهار اتفاق بزرگ زندگیتان که حتما باید بهشان اشاره شود؟

 

1-اتفاقی که در چهارسالگی برام افتاد

 

2. متاسفانه زندگی به شدت کم اتفاقی داشتم 

 

 یعنی اتفاق بوده ها ولی خب ما اتفاق حسابشون نمی کردیم

 

3. واااا....اون بالا توضیح دادم که

 

4 . تو که هنوز اینجایی.......بچه روت رو کم کن دیگه.....دهه

 

- چهار اتفاق که بهشان اشاره نشود بهتر است؟.

 

به نظر من هم همون بهشون اشاره نشود بهتر است

 

- خصوصیات اخلاقی؟

 

بی خیال وخودخواه  . مغرورو خودخواه   شلخته و خودخواه  

 

 لجباز و خودخواه . قابل تحمل و  خودخواه

 

با در نظر گرفتن شخصیت کدام بازیگر را برای ایفای نقش خودتان انتخاب می کنید؟

تیم رابینز توی رهایی از شاوشنک

گاو مش حسن توی گاو

 جانی دپ توی مرد مرده ( انگار ایشون تو ایران همزاد زیاد دارند)


پ ن :  فک کنم چیز زدم به بازی ........ولی خب مهم نیست

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 1:4 توسط آبستنیوس |


 

 

یه روز یکی دلش تنگ شد  ,  

 

با اونجاش!! عوضش کرد مشکلش از هر دو نظر حل شد.

 

خیلی خوشحال شد . تو همونجاش عروسی گرفت

 

 به علت تغییر کاربری ظرفیت نداشت سکته کرد مُرد.

 

نتیجه گیری اخلاقی : کار خدا بی حکمت نیست.

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 18:32 توسط آبستنیوس |


 

بزرگترين مانع در راه بزرگ شدن اين تصور احمقانه است

 

 كه فك كني بزرگ شدي و من با توجه به اين اصل

 

 هر روز بزرگ و بزرگتر مي شم!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 11:17 توسط آبستنیوس |


 

 

سه قطره خون : قطره ی سوم

 

کیو کیو............. شپلق............

 

چیلیک ..........چیلیک ........چیلیک..

 

صدای پس زمینه : دیلالام دیلا لینگ دونگ

 

 ( این صدای سه تاره مثلا )

 

شرح و تفسیر : خداییش تا حالا پست به این پست مدرنی

 

 دیده بودید؟؟؟ 

 

 لامصب از هر زاویه ای می شه یه برداشت راجع بهش داشت.

 

این نظریه ی مرگ مولف که می گن همینه ها!!!!.

 

 تازه تونسته هویت ایرانیش هم حفظ کنه

 

توضیح  ضروری : اول برای قطره سوم یه نقشه ی دیگه داشتم

 

 ولی بعد پشیمون شدم  و عین آهو در گل ( به ضم گاف )برای

 

  به پایان رسوندن این پروژه ی عظیم گیر کردم .

 

مجبور شدم پست مدرن شم!!!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 17:12 توسط آبستنیوس |


 

 بعد از تحریر!!!=سه قطره خون : قطره ی اول

 

 

" در زندگی زخمهایی هست که اگر نبود

 

 معلوم نبود جماعت وبلاگستان چه جوری

 

همه چیز دانی ناامیدی و عشق صادق بودنشان

 

 را به رخ همدیگر می کشیدند "

                                                                                         آبستنیوس

ما ( ما یعنی من و تو یعنی من و هم نسلهای منورالفکر )برای

 

فرار از خودمون  دیگران مسوولیت و اصولا فرار

 

حاضر به انجام هر کاری هستیم مخصوصا پوچ گرا شدن

 

 یا بهتره بگم پوچ گرا نشون دادن تازه این جوری می تونیم

 

کلی جلوی جی اف یا احیانا بی افمون قمپز در کنیم

 

و بادکنک شخصیتیمون رو بزرگتر هم نشون بدیم

 

پ ن : همه مون این جوری ایم

 

و همه مون به دیگران که این جوری اند

 

گیر و فحش می دیم

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386 18:10 توسط آبستنیوس |


 

مشترک گرامي

دسترسي به سايتهای زير برای من امکان پذير نمي باشد

 

    مترسک فیلسوف  سفرنامه الکترونیک  جغد کم بینا

 

    بر باد رفته    تخليهِ ته ديگِ داشاخنامهِ تيغدار   فرنی

 

پ ن : فک کنم باید حرفهام رو در مورد آزادی در وبلاگستان پس بگیرم .

 

 ملت بزرگوار لطفا همون دستشویی رو بچسبید که فعلا نقد تره

 

سوال الحاقی : راستی کسی از قصاب خبر نداره؟؟ این که باز رفته که

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 17:45 توسط آبستنیوس |


 

 

 

.................و من انگار برگشتم .دام دام دیم دیم ( این موسیقی پس زمینه بود)

 

ببینید همه اش سه ماه نبودم بعد مملکت رو به چه روزی انداختید 

 

نتایج منفی عدم حضور حقیر:

 

۱. اجرای طرح مبارزه با جوانان ( همون امنیت اجتماعی )

 

۲ . سهمیه بندی بنزین

 

۳. گل و بلبل شدن ف ی ل ت ر ینگ

 

۴. نداشتن حتی یک خبر خوش هسته ای دیگر

 

۵.سایر  موارد

 

البته از حق نگذریم یه سری نتایج مثبت هم داشته از جمله :

 

۱ . تاکید وزیر کشور بر ترویج ازدواج موقت 

 

۲. همون عدم حضور بنده

 

پ ن : فعلا

+ نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386 11:0 توسط آبستنیوس |


 

 

 

 

ـــــ"می دونی خوبی ترک کردن چیه؟؟

 

از وقتی ترک کردم فهمیدم میشه ترک کرد

 

احساس مهم بودن می کنم مثل اعضای هیئت منصفه"

 

بعد آروم سیگارش رو از جیبش در آورد و پرسید: تو هم می کشی؟

 

ـــخب ....فک کنم چون ترک کردم اشکال نداره...آره می کشم

 

پ ن : اینها قسمتهایی از فیلم قهوه و سیگار  از  جیم جارموش بود

 

من کلا بي گناهم

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 17:13 توسط آبستنیوس


 

 

 

مردم فکر می کنند هر چیزی تو روزنامه و تلویزیون می بینند حقیقت داره

 

مردم فکر می کنند هر چیزی می بینند حقیقت داره

 

مردم فکر می کنند حقیقت ( وجود ) داره

 

جمله ی قصار : نیچه :  "مردم بیشتر اوقات به هر کاری مشغولند غیر از فکر کردن"

 

پ ن : چرا ما همیشه خودمون رو جدا از مردم می دونیم و مردم رو یک عده احمق ؟

 

در حالی که خودمون هم یکی از مردمیم ( از احمق ها )

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385 10:5 توسط آبستنیوس |


 

 

 

خیلی خوبه وقتی مغزت توانایی هیچ گونه تراوشی نداره بالاخره یکی از دوستان شما رو به بازی شب یلدا دعوت کنه و  سیل هوادارانتون رو با دادن بهانه ای برای آپ کردن به شما خوشحال بنماید

و حالا این شما و این هم پنج نکته ی فوق سری از زندگی حقیر

۱ . این وبلاگ مال منه ( طبق آمار رسمی هشتاد و